
About this episode
شبی خفته بودم به عزم سفرپی کاروانی گرفتم سحرکه آمد یکی سهمگین باد و گردکه بر چشم مردم جهان تیره کردبه ره در یکی دختر خانه بودبه معجر غبار از پدر میزدودپدر گفتش ای نازنین چهر منکه داری دل آشفتهٔ مهر مننه چندان نشیند در این دیده خاککه بازش به معجر توان کرد پاکبر این خاک چندان صبا بگذردکه هر ذره از ما به جایی بردتو را نفس رعنا چو سرکش ستوردوان میبرد تا سر شیب گوراجل ناگهت بگسلاند رکیبعنان باز نتوان گرفت از نشیبسعدی, بوستان, باب نهم در توبه و راه صوابسعدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Get every episode summarized
Each time بهاریه publishes, we email you a written briefing from the transcript — the topics, who appeared, and any specific claims, with the ad reads skipped.
Email me new episodesFree for 3 shows. No card needed.
No transcript yet
This episode has not been transcribed. Request it and it moves to the front of the queue.
More episodes



