
About this episode
جوانی سر از رأی مادر بتافتدل دردمندش به آذر بتافتچو بیچاره شد پیشش آورد مهدکه ای سست مهر فراموش عهدنه در مهد نیروی حالت نبودمگس راندن از خود مجالت نبود؟تو آنی کزان یک مگس رنجهایکه امروز سالار و سرپنجهایبه حالی شوی باز در قعر گورکه نتوانی از خویشتن دفع موردگر دیده چون برفروزد چراغچو کرم لحد خورد پیه دماغ؟چه پوشیده چشمی ببینی که راهنداند همی وقت رفتن ز چاهتو گر شکر کردی که با دیدهایوگرنه تو هم چشم پوشیدهایسعدی, بوستان, باب هشتم در شکر بر عافیتسعدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Get every episode summarized
Each time بهاریه publishes, we email you a written briefing from the transcript — the topics, who appeared, and any specific claims, with the ad reads skipped.
Email me new episodesFree for 3 shows. No card needed.
No transcript yet
This episode has not been transcribed. Request it and it moves to the front of the queue.
More episodes



