
About this episode
یکی سلطنت ران صاحب شکوهفرو خواست رفت آفتابش به کوهبه شیخی در آن بقعه کشور گذاشتکه در دوده قایم مقامی نداشتچو خلوت نشین کوس دولت شنیددگر ذوق در کنج خلوت ندیدچپ و راست لشکر کشیدن گرفتدل پردلان زو رمیدن گرفتچنان سخت بازو شد و تیز چنگکه با جنگجویان طلب کرد جنگز قوم پراگنده خلقی بکشتدگر جمع گشتند و هم رای و پشتچنان در حصارش کشیدند تنگکه عاجز شد از تیرباران و سنگبر نیکمردی فرستاد کسکه صعبم فرومانده، فریاد رسبه همت مدد کن که شمشیر و تیرنه در هر وغایی بود دستگیرچو بشنید عابد بخندید و گفتچرا نیم نانی نخورد و نخفت؟ندانست قارون نعمت پرستکه گنج سلامت به کنج اندرستسعدی, بوستان, باب ششم در قناعتسعدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Get every episode summarized
Each time بهاریه publishes, we email you a written briefing from the transcript — the topics, who appeared, and any specific claims, with the ad reads skipped.
Email me new episodesFree for 3 shows. No card needed.
No transcript yet
This episode has not been transcribed. Request it and it moves to the front of the queue.
More episodes



