
About this episode
چه آوردم از بصره دانی عجبحدیثی که شیرین ترست از رطبتنی چند در خرقه راستانگذشتیم بر طرف خرماستانیکی در میان معده انبار بوداز این تنگ چشمی شکم خوار بودمیان بست مسکین و شد بر درختوزان جا به گردن در افتاد سخترئیس ده آمد که این را که کشت؟بگفتم مزن بانگ بر ما درشتشکم دامن اندر کشیدش ز شاخبود تنگدل رودگانی فراخنه هر بار خرما توان خورد و بردلت انبار بد عاقبت خورد و مردشکم بند دست است و زنجیر پایشکم بنده نادر پرستد خدایسراسر شکم شد ملخ لاجرمبه پایش کشد مور کوچک شکمسعدی, بوستان, باب ششم در قناعتسعدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Get every episode summarized
Each time بهاریه publishes, we email you a written briefing from the transcript — the topics, who appeared, and any specific claims, with the ad reads skipped.
Email me new episodesFree for 3 shows. No card needed.
No transcript yet
This episode has not been transcribed. Request it and it moves to the front of the queue.
More episodes



