
About this episode
شنیدم که وقتی سحرگاه عیدز گرمابه آمد برون با یزیدیکی طشت خاکسترش بیخبرفرو ریختند از سرایی به سرهمی گفت شولیده دستار و مویکف دست شکرانه مالان به رویکه ای نفس من در خور آتشمبه خاکستری روی درهم کشم؟بزرگان نکردند در خود نگاهخدا بینی از خویشتن بین مخواهبزرگی به ناموس و گفتار نیستبلندی به دعوی و پندار نیستتواضع سر رفعت افرازدتتکبر به خاک اندر اندازدتبه گردن فتد سرکش تند خویبلندیت باید بلندی مجویز مغرور دنیا ره دین مجویخدا بینی از خویشتن بین مجویگرت جاه باید مکن چون خسانبه چشم حقارت نگه در کسانگمان کی برد مردم هوشمندکه در سرگرانی است قدر بلند؟از این نامورتر محلی مجویکه خوانند خلقت پسندیده خوینه گر چون تویی بر تو کبر آوردبزرگش نبینی به چشم خرد؟تو نیز ار تکبر کنی همچناننمایی، که پیشت تکبر کنانچو استادهای بر مقامی بلندبر افتاده گر هوشمندی مخندبسا ایستاده درآمد ز پایکه افتادگانش گرفتند جایگرفتم که خود هستی از عیب پاکتعنت مکن بر من عیبناکیکی حلقهٔ کعبه دارد به دستیکی در خراباتی افتاده مستگر آن را بخواند، که نگذاردش؟وراین را براند، که باز آردش؟نه مستظهرست آن به اعمال خویشنه این را در توبه بستهست پیشسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Get every episode summarized
Each time بهاریه publishes, we email you a written briefing from the transcript — the topics, who appeared, and any specific claims, with the ad reads skipped.
Email me new episodesFree for 3 shows. No card needed.
No transcript yet
This episode has not been transcribed. Request it and it moves to the front of the queue.
More episodes



