
About this episode
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیزکه آنچه در دلم است از درم فراز آیدامید بسته بر آمد ولی چه فایده زانکامید نیست که عمر گذشته باز آیدکوس رحلت بکوفت دست اجلای دو چشمم وداع سر بکنیدای کف دست و ساعد و بازوهمه تودیع یکدگر بکنیدبر منِ اوفتاده دشمن کامآخر ای دوستان گذر بکنیدروزگارم بشد بنادانیمن نکردم شما حذر بکنیدسعدی, گلستان, باب اول در سیرت پادشاهانسعدی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Get every episode summarized
Each time بهاریه publishes, we email you a written briefing from the transcript — the topics, who appeared, and any specific claims, with the ad reads skipped.
Email me new episodesFree for 3 shows. No card needed.
No transcript yet
This episode has not been transcribed. Request it and it moves to the front of the queue.
More episodes



